بدون مرز، برادرانگی

تحلیلی بر کتاب «خون شریک»، مستند داستانی از زندگی شهید مدافع حرم میرزا مهدی صابری

مرزها گاهی فقط جغرافیا را از خاک آن سو جدا می‌کنند. مرزها گاهی فقط خطوطی هستند که روی نقشه کشیده می‌شوند، بی‌آنکه یارای جدایی قلب‌های مردمان دو طرف را داشته باشند. مرزها گاهی تهی از معنا می‌شوند، وقتی ریسمانی از عقیده و آرمان‌های مشترک، دلهای دو ملت‌ را چنان به هم گره می‌زند که خونشان کنار یکدیگر روی خاکی غریب سُر می‌خورد و با یکدیگر به هم می‌آمیزد. وقتی عشق میانداری کند و ایمان، حماسه بخواند، جان‌ها بی‌باک به نبرد می‌آیند و چشم در چشم با مرگ گلاویز می‌شوند؛ بدون هیچ خطی که بینشان فاصله اندازد؛ بدون مرز. «خون‌شریک» حکایت یکی از همین جان‌ها است.

در فصل صفر، قابی پیش روی خواننده قرار می‌گیرد که تلخی گزنده‌اش، دلیلی است بر تمام مشقّاتی که در فصل‌های بعد کشیده می‌شود و گواهی برای خونهایی که روی خاک‌ می‌چکد.

بلافاصله در صفحات بعد، چند صدایی راوی ها، خواننده را در گام ابتدایی سرگشته می‌کند. مواجهه‌ی ناگهانی با اسامی غریبی که بی‌مقدمه وارد ماجرا می‌شوند و هر یک، یکی پس از دیگری، تریبون را از دیگری می‌گیرد تا موقعیت و احساس خود را از لحظه‌ی شنیدن شهادت شخصیت اصلی داستان تعریف کند، ممکن است در همان ابتدای کار، مخاطب را پس بزند.

در فصل یک با روایتی خطی از زبان راوی دانای کل با اعضای خانواده‌ای همراه می‌شویم که به عشق زیارت عتبات، از خاک مادری، افغانستان، دل به سفر می‌سپارند و راهی عراق می‌شوند و در مسیر بازگشت، آرزوی پابوسی امام هشتم، آنها را به خطه‌ی خراسان می‌کشاند و همان‌جا ماندگار می‌کند.

این تغییر رویه‌ی متداول، یعنی فصلی از زبان راوی دانای کل و فصلی از زبان راوی های مختلف، شاید به نوعی خلاقیت به شمار آید و یا مسئله‌ی مستند بودن ماجرا را به رخ بکشد، ولی به نظر می‌رسد به کام خواننده‌ای که می‌خواهد آرام آرام با فضای داستان و شخصیت‌ها آشنا شود، خوش نمی‌آید و این هجوم یکباره‌ی اطلاعات، آزارش می‌دهد.

البته با ادامه‌ی روند مطالعه‌ی کتاب، اندک اندک خواننده این منطق نویسنده را می‌پذیرد و با آن همراه می‌شود ولی اگر فهرست برای فصل‌های کتاب تعبیه شده بود، خواننده در همان تورق اولیه با این روال کتاب آشنا می‌شد.

یکی دیگر از مواردی که معادلات جاری در انتخاب راوی دانای کل را در بعضی سطرها به هم زده، ورود نویسنده به ماجراست و اظهار نظری که طبق قواعد، جایز نیست، هر چند فارغ از این تئوری، به دل خواننده می‌نشیند.

تلاش نویسنده برای ترسیم فضای داستانی از میان گفته‌های شاهدان و راویان ماجرا نیز بسیار موفق بوده و توصیفات بدیع و دلچسب می‌آفریند.

وقتی ماجرا به دل خاک سوریه کشیده می‌شود، خواننده دیگر فقط با زندگی‌نوشت شهید مهدی صابری روبرو نیست. سعی فراوان نویسنده برای کسب اطلاعات دقیق از جغرافیای منطقه، ریز به ریز جزئیات عملیات‌ها، قومیت‌شناسی احزاب مختلف دشمن و تاریخچه شکل‌گیری اتحادشان، اینجا به نمایش در می‌آید. مخاطب با بستری که شخصیت اصلی داستان در آن دلبری می‌کند، به نحو اکمل آشنا می‌شود و این ممارست نویسنده برای جمع‌آوری و اتتقال این اطلاعات در اتمسفر داستان، بسیار قابل‌ تحسین است. فزونی این اطلاعات باعث شده که شماره‌‌ی صفحات به عدد ۵۶۰ برسد و همین امر ممکن است باعث شود انتخاب این کتاب، برای خوانندگان کم‌حوصله‌تر در گزینه‌های اولیه نباشد.

ارجاعات نویسنده به فیلم‌های موجود در لینک اسکن‌شده در ابتدای کتاب، از دیگر موارد قابل توجه است که امکان ورود بی‌واسطه‌ی مخاطب را با سندیت شفاف ماجرا فراهم می‌کند که به نوبه‌ی خود هم به اعتبار اثر افزوده و هم کتاب را از بعد همیشگی خارج می‌کند و به تماشای سکانس به سکانس حقیقت می‌کشاند. قرار گرفتن وصیت‌نامه و عکس‌ها در پایان کتاب نیز به بار استناد آن افزوده است. به تصویر کشیدن قاب هایی بدون سانسور از واقعیت عجیب جنگ در سوریه، مثل کارت بازی های قمارگونه نیروهای سوری، ترس و فرار آنها از مقابل داعش و درگیری لفظی نیروهای فاطمیون و انصار از دیگر موارد قابل تحسین کتاب است.

استفاده از لهجه‌ی افغان در بعضی از سطرها به کار گرفته شده که به نظر می‌رسد، ظرفیت بیشتری برای استفاده‌ از آن وجود داشت.

رفت و برگشت‌های روایی داستان به قبل و بعد از شهادت به خوبی در داستان نشسته و پایان‌بندی آن با شهادت و در نهایت با آوازی که همچنان نام و یاد و راه «مهدی» را در ذهن تجلی می‌بخشد به زیبایی انجام شده است.

کنار هم قرار گرفتن «غلام‌حسین و سید ابراهیم» در جای جای نبرد و به عبارت بهتر « مهدی صابری و سید مصطفی صدرزاده» دوشادوش یکدیگر، برادری دو ملت افغانستان و ایران را به شیوایی تجلی می‌بخشد و در الگویی کوچک‌تر برادرانگی‌های شهید «ابومهدی المهندس و شهید سلیمانی» را در فضای پیوند دو ملت عراق و ایران، به ذهن متنبادر می‌سازد.

 هوش و فراست شخصیت اصلی این مستند داستانی، همراه با دلاوری و شجاعت عیان، حضور همیشگی در صحنه‌های سخت همراه با لطافت و عطوفت ذاتی‌اش به خوبی پرداخت شده و چگونگی رسیدنش به گزینه‌ی اعزام به دل مرگ یعنی سوریه، نرم و آرام  به تصویر کشیده شده؛ به شکلی که برای خواننده کاملا منطقی و باورپذیر است.

نثر اغلب روان و جذاب ولی در بعضی سطور، جمله‌ها آن‌قدر طولانی است که به یک پاراگراف هم می‌رسد و امکان توقف به مخاطب داده نمی‌شود. به لحاظ ویرایشی بسیار پیراسته و غلط تایپی به جز یک مورد در صفحه‌ی ۲۷ که “دمق”، “دق” درج گردیده، مورد دیگری دیده نمی‌شود و افسوس از انتخاب طرح جلد که خلافیت خاصی در انتخاب آن به چشم نمی‌آید.

مولود توکلی

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *