من شهید شده ­ام، نمرده ­ام آراز!

معرفی کتاب «بیست­ وهفت روز و یک ­لبخند»

روایتی از زندگی شهید مدافع حرم «بابک نوری هریس» اثر «فاطمه رهبر»

به قلم پرستو علی­ عسگرنجاد

احتمالاً یک­بار یکی از عکس­هایش را دیده­ باشید. شاید آن را که کراوات زده و با شاخه­ گل زردی در دست، در بهشت زهراست؛ شاید آن را که با موهای ژل ­زدۀ بالارفته از نمای نزدیک در آتلیه گرفته یا آن را که با پیراهن آستین ­کوتاه سفید، در دریا ایستاده و سرش را عقب برده سمت نور. شاید کنار عکسش، چشمتان به تیترها و عناوین فونت ­درشت صفحات مجازی هم افتاده باشد: «شهید لاکچری»، «شهید مدل»، «شهید خوش­تیپ». کتابی که در این یادداشت قرار است به شما معرفی­ اش کنم، دربارۀ صاحب همین­ عکس ­هاست؛ همین شهید لاکچری.

«بیست­ وهفت ­روز و یک ­لبخند». این نام کتاب است. اگر معنایش را نمی­فهمید، نگران نباشید. کتاب را که بخوانید می­فهمید. درواقع «فاطمه رهبر» که نویسندۀ آن است، خواسته با این نام­گذاری، به سفر 27روز­ه ای اشاره کند که یک لبخند را ابدی کرده. اگر آن عکس ­های مذکور را دیده باشید، این ­لبخند را می ­شناسید. فقط می­ دانید چیست؟ باید کتاب را هم بخوانید تا جنس لبخند «بابک نوری هریس» را درست بشناسید؛ تا راز لبخند این شهید مدافع حرم را خوب بفهمید.

کتاب بیست ­وهفت ­روز و یک ­لبخند، پر از لحظاتی است که لبخندی نرم و شیرین را روی لبتان می­ نشاند. پر از شوخی­های نمکین، جملات شیرین و قاب ­های دلنشین. نویسنده در سه­ بخش، قدر 220 صفحه فرصت داشته این جوان شهید 25ساله را برایمان تعریف کند. چه خوب هم تعریف کرده! چقدر حواسش بوده رنگ و لعاب دروغین به کلماتش ندهد. چقدر هنر داشته که تصویرش از بابک نوری، بیشتر از تصویر، شبیه آینه باشد که ما خودمان بتوانیم بابک را در صفحات کتاب، تماشا کنیم؛ گاهی به روایت مادرش، گاهی میان کلمات خیس پدرش و گاهی میان خاطرات بغض ­آلود دوستان و هم­رزمانش، حتی میان جملات کودکانۀ خواهرزاده­ ای که دایی شهیدش را در خواب دیده تا از او بشنود: «من شهید شده ا­م! نمرده ا­م که آراز!»

کتاب را انتشارات خط مقدم چاپ کرده که دارد گزیده ­کار و حرفه­ ای، روی تاریخ شفاهی و ادبیات پایداری کار می­کند. کتاب خیلی زود، به چاپ سیزدهم رسیده و این یعنی مخاطب خودش را پیدا کرده.

قلم فاطمه رهبر، مثل موج­های آرام دریای خزر که هم او و هم سوژۀ کتابش مجاور آن زیسته­ اند، نرم و لطیف است. می­توانی ذهنت را سوار قایق کلماتش کنی و همان­طور که خاطرات بابک نوری قلبت را مثل آفتاب، گرم و روشن می­کند، با موج­های سربه ­راه جملاتش همراه شوی. مثلاً کیفور شوی از این توصیف: «انگار دریای شهرم، انزلی، با یک موج بلند، خودش را می­رساند به نگاهش» (ص13). می­بینی؟ می­توانسته خیلی راحت بگوید: «پدر بابک گریه کرد». نگفته. سخت گرفته به خودش. وسواس به خرج داده برای انتخاب کلماتش و این سخت، زیباست؛ مثل وقتی که می­گوید: «بابک تکیه داده به صندلی و کتاب زیارت عاشورا را بالا آورده. نگاه نم­دارش روی کلمات کشیده می­شود» (ص118)؛ مثل وقتی که می­خوانی «اولین صحنۀ جنگ را دیده ­اند و حالا می­ بینند درد چقدر بیشتر از آن است که شنیده ­اند» (ص169) و دست­گیرت می­شود در این کتاب با روایتی واقعی و بی ­اغراق از جنگ و جهاد طرفی.

کتاب آن­قدر خوش­خوان و روان است که می شود به ­راحتی در کمتر از ساعتی تمامش کرد. به آخرین صفحات که می­رسی، عکس­های دیگری می­بینی. عکس­هایی که رنگ و لعابشان با آن عکس­های بیشتردیده­ شده فرق می­ کند. بابک در آن­ها جور دیگری لبخند می­زند؛ آن­طور که می­توانی نسیمی از جانب حرم عمۀ سادات را پشت لبخندش بشنوی. گمانم کتاب نوشته شده بیشتر به ­همین ­خاطر که راز این لبخند آرام همیشگی را در گوشمان بگوید. فقط حواستان باشد کتاب که تمام شد، راز را که فهمیدید، احتمالاً صدای بابک را که پشت فرمان ماشین تاو نشسته، می­شنوید، صدا تا قلبتان می­رسد. «هوهوی باد می­پیچد لای آوای غمگین. شن­ ریزه ­ها در هوا می­چرخند؛ انگار یک­ گله اسب در حال دویدن باشد»

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *